سيد محمد كمره اى

531

روزنامه خاطرات سيد محمد كمره اى ( فارسى )

گوشت و پنير و گلابى خريده به خانه آمده با احمد و بتول نان پنير و گلابى خورده يمين الملك هم آمده بود . من نبودم . نوشته بود كه فردا ناهار به اينجا مىآيم . احمد هم رفته بود خانه عماد ، گفتند از اينجا بلند شده خانه خودشان را اجاره به شش تومان داده و پاى قاپق رفته‌اند . سپرده بود كه تحقيق آدرس نموده كه احمد آنجا برود . پنج تومان را هم به مادر لله داده بودند . پيشروى عثمانىها تا نزديك زنجان بعد از ناهار قدرى دراز كشيده چايى خورده بيرون آمدم از آقا سيد جواد كوزه‌گر منزل جديد عماد را پرسيدم . گفت چند روز بسترى بودم و هيچ خبر ندارم . به ميدان توپخانه آمده مدير بامداد را ديده ، گفت به طريق تحقيق بادكوبه از انگليسىها تخليه شده و عثمانىها در آذربايجان پيشرفت كرده و قرب زنجان آمده‌اند ، موقعى است كه تشكيلات دمكراسى داده شود و دست روزگار كه دمكرات‌ها را غربيل نموده نخاله‌ها معين شدند ، حالا موقع خيال تشكيلات است . گفتم قدرى زود است . گفت اگر تشكيلاتى بشود شايد اعلان جنگ به عثمانىها را جلوگيرى بشود كه نتواند دولت اعلان بدهد . بعد ميرزا عبد الرحمن تاجر مرا ديده گفت مسافرى از بادكوبه داشتيم ، آمد و گفت حمل مال التجاره موقوف ، چه كه درياى خزر دست انگليسىها و بادكوبه بالتمام دست آلمانىها و عثمانىها آمده . بعد پسر شيخ العراقين كه باهم علاقه‌مندى نداشتيم توى درشكه به‌عجله مىرفت ، مرا كه ديد پياده شده از اوضاع پرسيد . گفتم بىخبرم . بعد وقت از من خواست ، گفتم همه اوقات مىتوانم . وقت نزديك خواست . فردا قبل از ظهر را وقت دادم . يمين الملك را هم ديده گفت فردا ناهار مىآيم منزل شما ، گفتم بياييد . آقا ميرزا على اكبر ساعت‌ساز هم سوار درشكه گويا با منتصر الدوله سواره مىرفتند ، نزديك خانه حاج ناصر السلطنه . شايد منزل وثوق يا نصرت الدوله مىرفتند . صدايش نمودم ، سفارش موسى خان شد . گفت فردا خلاص مىشود . در خصوص ورود گندم به قدر مصارف خانه كه جواز نگرفته‌ام ولى مىترسم بعد از جواز چنانچه شنيده‌ام باز در شهر بگيرند اگر شما مىتوانيد اطمينان به من بدهيد ، درصدد خريدن و آوردن برآيم و الا فلا . گفت فردا تحقيق